آخه من که طاقت دورتر شدنت رو ندارم
یکشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۰
جمعه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۹
سهشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۹
کجا رها شوم از این طلسم تا بگریزم؟
میشه زنم بشی، منم مردت بشم به هیچ کس هم نگیم اساساً؟
میشه زنم بشی و من فقط خستگیهای گاه به گاهم رو برات بیارم؟
میشه مردت بشم، فقط واس من خوشیهاتو بیاری؟
میشه زنم بشی و من فقط خستگیهای گاه به گاهم رو برات بیارم؟
میشه مردت بشم، فقط واس من خوشیهاتو بیاری؟
چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹
یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹
باید بدانی پشت هر خطی که مینویسم، هر خطی که تمام میشود، بیشتر اوقات قصهای است. قصههایی آن قدر شخصی که گاهی تو هم نمیفهمی، گاهی خودم هم نمیفهمم و گاهی همتر بنیاد بر نبود دارند.
در میان این قصهها، قدر مشترکی هست که بیشتر اوقات وجود دارد: «لرزیدن». تاب نیاوردن. بعضی چیزها را میبینم، بیشتر به فکر قصه خودمان میروم که «ماجرای ما اگر بشود، آخ که اگر بشود»... پیش خودم میگویم این دو نفری که دل من را لرزاندند، محض قانون بقای حسرت هم که شده، میشود جایشان باشیم، برای دل یک نفرهای دیگری؟ یا اصلا به قاعده یوم لک و یوم علیک، از این روزها که بر من و تو رفته حالا کولهباری داریم از علیکها و شاید تقاصی، جایی... همین طور دارد بار خدا سنگینتر میشود.
بعد خوب فکر که میکنم به این همه روز، میبینم هیچ روایتی هم وجود ندارد، هیچ نشانهای هم نیست که گواهی بدهد ما هم روزگاری داشتیم و روزهایی از سر گذراندیم. ماییم و کولهباری از قصههای منفرد که شبحی، نشانهای، یادی، اصلا فقط و فقط ذهنیتی از نفر دومی هم در آن هست. این قصهها را روزی باید با صدای بلند تعریف کرد و خندید، میدانم. خوب میدانم.
در میان این قصهها، قدر مشترکی هست که بیشتر اوقات وجود دارد: «لرزیدن». تاب نیاوردن. بعضی چیزها را میبینم، بیشتر به فکر قصه خودمان میروم که «ماجرای ما اگر بشود، آخ که اگر بشود»... پیش خودم میگویم این دو نفری که دل من را لرزاندند، محض قانون بقای حسرت هم که شده، میشود جایشان باشیم، برای دل یک نفرهای دیگری؟ یا اصلا به قاعده یوم لک و یوم علیک، از این روزها که بر من و تو رفته حالا کولهباری داریم از علیکها و شاید تقاصی، جایی... همین طور دارد بار خدا سنگینتر میشود.
بعد خوب فکر که میکنم به این همه روز، میبینم هیچ روایتی هم وجود ندارد، هیچ نشانهای هم نیست که گواهی بدهد ما هم روزگاری داشتیم و روزهایی از سر گذراندیم. ماییم و کولهباری از قصههای منفرد که شبحی، نشانهای، یادی، اصلا فقط و فقط ذهنیتی از نفر دومی هم در آن هست. این قصهها را روزی باید با صدای بلند تعریف کرد و خندید، میدانم. خوب میدانم.
شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۹
دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹
چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹
سهشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۹
اشتراک در:
پستها (Atom)