‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه‌های واقعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قصه‌های واقعی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹

باید بدانی پشت هر خطی که می‌نویسم، هر خطی که تمام می‌شود، بیش‌تر اوقات قصه‌ای است. قصه‌هایی آن قدر شخصی که گاهی تو هم نمی‌فهمی، گاهی خودم هم نمی‌فهمم و گاهی‌ هم‌تر بنیاد بر نبود دارند.
در میان این قصه‌ها، قدر مشترکی هست که بیش‌تر اوقات وجود دارد: «لرزیدن». تاب نیاوردن. بعضی چیزها را می‌بینم، بیش‌تر به فکر قصه خودمان می‌روم که «ماجرای ما اگر بشود، آخ که اگر بشود»... پیش خودم می‌گویم این دو نفری که دل من را لرزاندند، محض قانون بقای حسرت هم که شده، می‌شود جایشان باشیم، برای دل یک‌ نفرهای دیگری؟ یا اصلا به قاعده یوم لک و یوم علیک، از این روزها که بر من و تو رفته حالا کوله‌باری داریم از علیک‌ها و شاید تقاصی، جایی... همین طور دارد بار خدا سنگین‌تر می‌شود.
بعد خوب فکر که می‌کنم به این همه روز، می‌بینم هیچ روایتی هم وجود ندارد، هیچ نشانه‌ای هم نیست که گواهی بدهد ما هم روزگاری داشتیم و روزهایی از سر گذراندیم. ماییم و کوله‌باری از قصه‌های منفرد که شبحی، نشانه‌ای، یادی، اصلا فقط و فقط ذهنیتی از نفر دومی هم در آن هست. این قصه‌ها را روزی باید با صدای بلند تعریف کرد و خندید، می‌دانم. خوب می‌دانم.

یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

A short story about love

همان اولین صبح روز بعد بیدار که می‌شوی، حتماً لبخند به لب داری؛ آن موقع پیش خودت هم بگویی، چیزی به رویت نمی‌آوری. مهم نیست، چون یک روز، یک هفته، یک ماه؛ گمان نمی‌کنم بیشتر از این زمان لازم باشد برای این که یقین کنی: «خب؟ که چه؟ که همین؟»
باور کن بیشتر از این‌ها نمی‌شود، این قدرها اهل ریسک نیستیم؛ نه من، نه تو. بهتر. با دروغ که نمی‌شود  تازه‌اش نگاه داشت. عشقی که کهنه شد، کهنه شده، چون تازگی‌ را از سر رد کرده. بعد، یک عمر ملامت می‌کنی خودت را و اصلاً من را که چرا این طور شد. بعدتر شروع می‌شود؛ من می‌گویم، تو می‌گویی؛ همه‌اش هم یک جمله است: «تو بودی که...» «تو بودی که...»
از این‌هایش می‌ترسم. از این‌های این خطر می‌ترسم. ما چه ضمانتی برای هم داریم؟ تو شدی برای من پری دریایی، من شده ام برای تو شازده اسب‌سوار. بعد همان صبح روز بعد تازه همان جاست که کشیده واقعیت به صورت (َت، َم) می‌خورد.
می‌فهمی لعنتی؟ هیچ می‌فهمی که می‌ترسم؟

جمعه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۹

سایه‌ی چشم زن می‌سوزاند مثل آفتاب. آفتاب زاگرس نازت می‌کند، آفتاب تهران می‌پزدت، امّا آفتاب قم می‌سوزاند. رها کن این پرده‌ی سرمه‌ای را، بگذار یک بار هم جلوی آفتاب را نگیرد، مثل بچه‌ها که دستشان را از ماشین بیرون می‌کنند، در رفته از پنجره اتوبوس. دارد برای خودش می‌رقصد، بی‌اعتنا به زنی که خودش را از میان مردها می‌کشد تا به راننده برسد و بخواهد قبل از ایستگاه بایستد. سایه‌ی چشم زن  اگر نمی‌سوزاند، از همان جا داد می‌زد و راننده هم غرولندی و پی حرفش نمی‌رفت، حکماً سایه‌ی چشمش کاری می‌کند که زبانش نمی‌کند.
من امّا زنی را می‌شناسم که سایه‌ی چشم نداشت، حتی عاشقش نشدم، اما سوزاندم و می‌سوزاندم