من خیلی خرابم. خیلی. نمیتونم خودم را جمع کنم. ولی تو گوشت به این حرفا نباشه، فقط فکر خودت باش و کار خودتو بکن
چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹
سهشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۹
یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹
یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹
A short story about love
همان اولین صبح روز بعد بیدار که میشوی، حتماً لبخند به لب داری؛ آن موقع پیش خودت هم بگویی، چیزی به رویت نمیآوری. مهم نیست، چون یک روز، یک هفته، یک ماه؛ گمان نمیکنم بیشتر از این زمان لازم باشد برای این که یقین کنی: «خب؟ که چه؟ که همین؟»
باور کن بیشتر از اینها نمیشود، این قدرها اهل ریسک نیستیم؛ نه من، نه تو. بهتر. با دروغ که نمیشود تازهاش نگاه داشت. عشقی که کهنه شد، کهنه شده، چون تازگی را از سر رد کرده. بعد، یک عمر ملامت میکنی خودت را و اصلاً من را که چرا این طور شد. بعدتر شروع میشود؛ من میگویم، تو میگویی؛ همهاش هم یک جمله است: «تو بودی که...» «تو بودی که...»
از اینهایش میترسم. از اینهای این خطر میترسم. ما چه ضمانتی برای هم داریم؟ تو شدی برای من پری دریایی، من شده ام برای تو شازده اسبسوار. بعد همان صبح روز بعد تازه همان جاست که کشیده واقعیت به صورت (َت، َم) میخورد.
میفهمی لعنتی؟ هیچ میفهمی که میترسم؟
باور کن بیشتر از اینها نمیشود، این قدرها اهل ریسک نیستیم؛ نه من، نه تو. بهتر. با دروغ که نمیشود تازهاش نگاه داشت. عشقی که کهنه شد، کهنه شده، چون تازگی را از سر رد کرده. بعد، یک عمر ملامت میکنی خودت را و اصلاً من را که چرا این طور شد. بعدتر شروع میشود؛ من میگویم، تو میگویی؛ همهاش هم یک جمله است: «تو بودی که...» «تو بودی که...»
از اینهایش میترسم. از اینهای این خطر میترسم. ما چه ضمانتی برای هم داریم؟ تو شدی برای من پری دریایی، من شده ام برای تو شازده اسبسوار. بعد همان صبح روز بعد تازه همان جاست که کشیده واقعیت به صورت (َت، َم) میخورد.
میفهمی لعنتی؟ هیچ میفهمی که میترسم؟
چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹
یکشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۹
بارونه یا اشک چشمات؟
خبر دارم که اوضاع و احوالت مناسب نیست؛ هرچند نمیفهمم. از وقتی سر و کارم با تو افتاده، سر و کارم افتاده با خبر...
پ.ن: آره بارونه میدونم
پ.ن: آره بارونه میدونم
پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹
سهشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۹
پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۹
کاش میخوابیدم
- بیا اینجا...
اینجا...
یه کم نزدیکتر
آفرین
چه مشکی و راحتن
انگشت راحت جابجا میشه توشون، ولی، ولی اینجوری هم فایده نداره، انگار یه فاصلهای هست که پر نمیشه
اینجا...
یه کم نزدیکتر
آفرین
چه مشکی و راحتن
انگشت راحت جابجا میشه توشون، ولی، ولی اینجوری هم فایده نداره، انگار یه فاصلهای هست که پر نمیشه
دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹
دوست داشتم زندگیم یه نمایشنامه بود این جوری که راوی دانای کلش کسی غیر خودم بود به همین سبک که خواهی دید و عنوانش همین طور طولانی و روشنفکریطور بود، همین سبک که میبینی
اون چیه که میپیچه به دست و پات. اون چیه که داره ازت میره بالا؟
این کیست در جان و تنم؟ این کیست؟
تو گمی. تو نیستی. تو حسرتی. تو مثل همه چیزای خوبی که نباید. تو مثل همه چیزای خوبی که نشد.
تو تمام حسرت تفلسفی و فهمیدن. تو درک پوشیده در سیاهی... تو هوس مردِ آبستنِ خطر... مردِ آبستنِ شدن. مرد آبستن نتوانستن. مرد دهان. مرد زبان.
شعر بخون. شعر بگو. شعر باش. اخم کن تو رو خدا. ناز کن. مث دختربچهها پاتو بکوب به زمین. بکوب. به خدا خودم دیدم. دیدم مانتوش سرمهای بود و رژ لبش ارغوانی. قرمز نبود. رژ لبش ارغوانی بود. تا حالا ندیده بودم. خلاصه بنفش بود.
این کیست در جان و تنم؟ این کیست؟
تو گمی. تو نیستی. تو حسرتی. تو مثل همه چیزای خوبی که نباید. تو مثل همه چیزای خوبی که نشد.
این کیست در جان و تنم؟ بشنوید این صاحب آواز کیست؟
تو تمام حسرت تفلسفی و فهمیدن. تو درک پوشیده در سیاهی... تو هوس مردِ آبستنِ خطر... مردِ آبستنِ شدن. مرد آبستن نتوانستن. مرد دهان. مرد زبان.
یک شب ستارههای تو را دانهچین کنم. دانهچین
Mother! Should I trust to the government?
بیا حرفی بزن شعری بخوان پایان تنهایی
اشتراک در:
پستها (Atom)