‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره ها. نمایش همه پست‌ها

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۱

اول رسمی شدن

اگر از خصوصی‌ترین لحظات دو نفر بپرسند؛ به عقیده من وقت مغازله آن‌هاست. هیچ چیز دوست‌داشتنی‌تر از حرف‌هایی که دو نفر به هم می‌زنند نیست، و مهم‌تر این که هیچ مشمئزکننده‌تر از این حرف‌ها نیست وقتی پیش اغیار گفته شوند. وقتی این‌جا می‌نویسم، تونویسی می‌کنم، با تو نمی‌گویم. حلزونی که از صدفش جدا بیافتد می‌میرد: قربان صدقه رفتن‌ها را باید برای خصوصی‌ترین لحظات نگاه داشت، این محرمانه‌ترین بخش زندگی ماست.

یکشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۹

بارونه یا اشک چشمات؟

خبر دارم که اوضاع و احوالت مناسب نیست؛ هرچند نمی‌فهمم. از وقتی سر و کارم با تو افتاده، سر و کارم افتاده با خبر...

پ.ن: آره بارونه می‌دونم

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

89.165.80....

این اسم توست توی وبگذر. یعنی رد شدی از جایی همین نزدیکی‌ها

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

روسری تازه‌ت

بنفش رنگ سال تو است...

 + +

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

دلتنگی

دوست دارم
و در عین حال می‌ترسم
مثل سگ

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸

RH+

چه کسی می فهمد من هنوز RHام مثبت است، یعنی چه؟

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

حال آدمو می گیری

وقتی با کلی نقطه پس و پیش می دم که:«جانب هیچ آشنا نگاه ندارد» و بعدش می گم کلهم یه غزله و خودتم جواب می دی که تفال بود یا... و می گم یا.... و می فهمی که منظورم چی بود، انصافاً، حالگیری نیست که جواب بدی من با غزلی قانعم و با غزلی شاد؟ بعدشمم بگی شما نشنیده بگیر؛ آخه چی گفتی که نشنیده بگیرم. نه، فکر کردی خیلی حرف شاخی زدی؟
این بهمنی شده اسباب حالگیری ما، فقط

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

راهم

خیلی سخته
خیلی دوره

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

منتها الیه فردینیسم

گزینه بهتر پیدا شد منتظرم نمونی ها!!

لنین: منتها الیه چپ روی راست روی است

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

دوسِت دارم هرچند غیر منطقی

امروز داشت حالم از خودم بد می شد. پیش تو نشسته بودم. «حرف خاص» نداشتم. عادی رفتار می کردم. عادی هم احساس.
یک دفعه به نقل از ریچارد باخ گفته بودی عیبی ندارد عادی رفتار کنی به شرطی که عادی احساس کنی. ولی من...
شب که بحثمون شد تازه فهمیدم ممکن هم هست که از دستت بدهم. تازه دلشوره گرفتم. تازه فهمیدم.
نمی خواستم این قدر زود، ولی امشب چندتا تصمیم گرفتم. می دانم اینجا را نمی خوانی ولی دعا کن!
پ.ن: خنده ات وقتی از دور دیدمت  و روسری آبی سیرت...

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸

کسی چه داند؟

فکر کنم قبل از این که پیشنهاد بدهی بعد از عروسی چه گذشت را بخوانم
باید بدانی قبل از خواستگاری و عقد و عروسی و اصلا قبل از این که کسی بفهمد
 آری باید بدانی قبل از همه این ها چه ها که نمی گذرد....ب
ارادتمند شما

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

امتحان می کنیم...

قبلا وبلاگ می نوشتم. با اسم خودم. با کلی بازدید کننده. با کلی لینک. یهویی به سرم زد بیام جایی که کسی نشناسدم. این جوری شاید بهتر باشد. شاید شد گریه کنم در پست های. بی که کسی بفهمد و دل بسوزاند.