‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۹۰

از عاشقانه‌های قدیمی‌مان



هر شب در آغوش تو می‌خوابم که صبحی است

در مشکی موی تو می‌تابم که صبحی است



نیلوفرانه می‌شکوفم با خود فجر

در ساقه‌ی ساق تو می‌تابم که صبحی است

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

اسفند 87

باز هم تاکید می‌کنم که این قصه از بهار و تابستان شروع شد، قبل از این که اعتراف کنم آن شبی که برای اولین بار می‌خواستی کامنت بگذاری و کامنتینگ را بسته بودم، وقت نوشتن آن پست به تو فکر می‌کردم. بی که چیزی در کار باشد. مردها، همان طور که زن‌ها به مردهای زیادی، به زن‌های زیادی ممکن است فکر کنند. اما یک نفر است که همان می‌شود. کامنتینگ را هم از ترس تو بستم.

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹

در تابستان گذشته چه کردید؟

یادت هست یک بار نوشتم: «گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ، باخته و برنده‌مون هیچ...»
بعدش یادم نیست که جواب دادی یا نه؛ ولی احساس سردی می‌کردم. انگار خوشت نیامده باشد.شاید ادامه‌اش را می‌دانستی که «تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ.»
آه ای در برزخ حجب و  شیطنت

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

دمی اوّلین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر

سه سالی می‌گذره از این که در اثر اشتباه از شدت ناراحتی و گریه نوشتم: و قاف حرف اوّل عشق است

جمعه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

اذا ضاقت الارض

«لایک‌بزنِ التماس دعایی» هم نبودیم. نشدیم هم، علیرغم اصرار من. حتی کامنت‌گذار التماس دعایی هم نشدیم، حتی. فقط من آدمی هستم که خودم را از زیر نگاه خانمانه تو بدزدم که انگار متوجه نشدم، با لبخند زل بزنی به من و همان طور خونسرد بپرسی که فلان و بعد هم من جوابی بدهم که جواب داده باشم. سوالت را هنوز خاطرم هست، اما جواب خودم یادم نمی‌آید! مهم نیست. فقط منم که گاهی خودم را می‌دزدم ازت. از ترس تو.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

ترک عادت

قبل‌ترها وقتی می‌خوابیدم. یعنی وقتی شب‌ها می‌خواستم بخوابم، آن‌ هم گاهی اوقات، موبایلم را دست می‌گرفتم و در همان حال که دستم بود می‌خوابیدم. انگار چیزی دوست داشتنی، چیزی عزیز، از آن‌ چیزهایی که گفتنش از عهده من برنمی‌آید... حرفه‌ای‌هایی مثل خودت را می‌خواهد تا دقیقا بتوانند بگویند در آن چه داشتم.

همین طور خوابم می‌برد و گاهی به لرزشی، نصفه‌شب بر خلاف همه بداخلاقی‌هایم لبخندی می‌نشست که خودم بیشتر از همه دوستش داشتم. آن لذت نیمه‌شب تکرار نشدنی است. باور کن. دلم که آرام بود لج کردن‌های مثل دختربچه‌هایت را دوست می‌داشتم، اصلا از لبخند می‌گذشت کارم. و یا وقتی تعریضی می‌زدی و با شادی تمام برای همه می‌خواندمش در کنار جواب خودم و بعد همه می‌گفتند که تو بهتر از من گفتی...


همیشه همین طور است، حواسم از موضوع پرت می‌شود! داشتم موبایل و شب را می‌گفتم. دیشب که ناخودآگاه با همان حس لذت موبایلم را وقت خواب دستم گرفتم؛ تازه واقعیت سرک کشید...

شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

حرف آخر؛ اول حرف

او
تو را
به چشم‌هايش قول داده است
و هم‌آغوشی دست‌های «زنانه»ات را
به دستانش...

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

بگذار مصداق غزل‌های خودش باشد...

نه
بگذار پیدا باشد.
بگذار اصلا تو هم بتوانی پیدایش کنی
بگذار...
پ.ن: حق نداری از این به بعد خودت را مخاطب این نوشته‌ها حساب کنی، این‌ها مال من است. هیچ مخاطب دوم شخصی هم وجود ندارد غیر از من.
تو من است.

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۸

عقده‌های ناگزیر

شاید یکی از دلایلی که چندان از پیامک دیروزش دل‌آزرده نشدم، این بود که حرف‌های ممنوعه بین من و تو را می‌گفت: ماه عسل‌تون بیایید شمال!

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸

اتوبوس

این یکی اتوبوس که بیاید
سوار می‌شوم؛
 حتی اگر خصوصی باشد
و لعنت می‌فرستم به خودم؛
که 180 تومن دور شده‌ام از تو
**
اتوبوس‌های خصوصی می‌روند
یکی،یکی انگار
از روی من
**
اتوبوس بلیطی آمد
از پله هایش که بالا می‌رفتم
انگار غرورم را پایین ‌می‌انداختم

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۸

تو تو تو تو تو تو تو

امروز با این دختر آمریکاییه کار می کردم. دلم برای تو تنگ شده...
خیلی دلم برات تنگ شده

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

حال آدمو می گیری

وقتی با کلی نقطه پس و پیش می دم که:«جانب هیچ آشنا نگاه ندارد» و بعدش می گم کلهم یه غزله و خودتم جواب می دی که تفال بود یا... و می گم یا.... و می فهمی که منظورم چی بود، انصافاً، حالگیری نیست که جواب بدی من با غزلی قانعم و با غزلی شاد؟ بعدشمم بگی شما نشنیده بگیر؛ آخه چی گفتی که نشنیده بگیرم. نه، فکر کردی خیلی حرف شاخی زدی؟
این بهمنی شده اسباب حالگیری ما، فقط

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸

نوستالژی های معاصر

نه این که فقط دلم برای آجی پانته آی کودکی تنگ شده باشه
دلم برای پانته آی همین روزها هم تنگ شده.
پ.ن: و این شبکه جهانی که پر است از شعرهای تکراریش.

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸

می میرم از نجابت زیبای روسریت

تو دوری از برم، دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست.
عشق داند-شجریان
پ.ن: هنوز روسری بنفشت

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

دوسِت دارم هرچند غیر منطقی

امروز داشت حالم از خودم بد می شد. پیش تو نشسته بودم. «حرف خاص» نداشتم. عادی رفتار می کردم. عادی هم احساس.
یک دفعه به نقل از ریچارد باخ گفته بودی عیبی ندارد عادی رفتار کنی به شرطی که عادی احساس کنی. ولی من...
شب که بحثمون شد تازه فهمیدم ممکن هم هست که از دستت بدهم. تازه دلشوره گرفتم. تازه فهمیدم.
نمی خواستم این قدر زود، ولی امشب چندتا تصمیم گرفتم. می دانم اینجا را نمی خوانی ولی دعا کن!
پ.ن: خنده ات وقتی از دور دیدمت  و روسری آبی سیرت...

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۸

تطور تحول

5 سال پیش: با اعتقاد شعار می دادم مرگ بر ضد ولایت فقیه
4 سال پیش: دیگر شعار نمی دادم، وانگهی به مطلقه اش هم معتقد نبودم
3 سال پیش: باور داشتم به جمهوری اسلامی
2 سال پیش: ایمان داشتم به اسلام سیاسی
پارسال هم به تو ایمان آوردم
امسال دارم به خودم شک می کنم
شاید تا سال بعد دیگر مسلمان نباشم