‏نمایش پست‌ها با برچسب شعردیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعردیگران. نمایش همه پست‌ها

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

مگر تو روی بپوشی که فتنه بازنشانی...

تو زیباترین زن عالمی، وقتی موهای بلند موج‌دارت را از جلو روی شانه‌ات می‌ریزی. مانده ام چه کنم با این حجم زیبایی که ناگهان با آن مواجهم کرده ای. و غریب‌تر آن که این زیبایی را نمی‌توان با هیچ کس دیگری، دقیقاً هیچ کس دیگری در میان گذاشت: تو به طرز تحمل‌ناپذیری زیبایی.

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰

خواب هزار سالگی‌ام را پرانده ای

وقتی نشستیم و از سایه خواندیم، یکی تو، یکی من؛ بعد مدت‌ها شعر داغم کرد. فهمیدم این رویاهایی هم که بافتم بی‌خود نیست. کسی هستی که با هم شعر بخوانیم...

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

یکشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۹

بارونه یا اشک چشمات؟

خبر دارم که اوضاع و احوالت مناسب نیست؛ هرچند نمی‌فهمم. از وقتی سر و کارم با تو افتاده، سر و کارم افتاده با خبر...

پ.ن: آره بارونه می‌دونم

پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۹

کاش می‌خوابیدم

- بیا این‌جا...
این‌جا...
یه کم نزدیک‌تر
آفرین
چه مشکی و راحتن
انگشت راحت جابجا می‌شه توشون، ولی، ولی این‌جوری هم فایده نداره، انگار یه فاصله‌ای هست که پر نمی‌شه

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

دوست داشتم زندگیم یه نمایش‌نامه بود این جوری که راوی دانای کلش کسی غیر خودم بود به همین سبک که خواهی دید و عنوانش همین طور طولانی و روشنفکری‌طور بود، همین سبک که می‌بینی

اون چیه که می‌پیچه به دست و پات. اون چیه که داره ازت می‌ره بالا؟

این کیست در جان و تنم؟ این کیست؟

تو گمی. تو نیستی. تو حسرتی. تو مثل همه چیزای خوبی که نباید. تو مثل همه چیزای خوبی که نشد.

این کیست در جان و تنم؟ بشنوید این صاحب آواز کیست؟

تو تمام حسرت تفلسفی و فهمیدن. تو درک پوشیده در سیاهی... تو هوس مردِ آبستنِ خطر... مردِ آبستنِ شدن. مرد آبستن نتوانستن. مرد دهان. مرد زبان.

یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم. دانه‌چین

شعر بخون. شعر بگو. شعر باش. اخم کن تو رو خدا. ناز کن. مث دختربچه‌ها پاتو بکوب به زمین. بکوب. به خدا خودم دیدم. دیدم مانتوش سرمه‌ای بود و رژ لبش ارغوانی. قرمز نبود. رژ لبش ارغوانی بود. تا حالا ندیده بودم. خلاصه بنفش بود.
Mother! Should I trust to the government?
 بیا حرفی‌ بزن شعری بخوان پایان تنهایی

سه‌شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۹

جان جهان می‌روی، جان جهان می‌بری

جان جهان
                                                           مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی‌روی

جان جهان
          می
              بر
                  ی....

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

دمی اوّلین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر

سه سالی می‌گذره از این که در اثر اشتباه از شدت ناراحتی و گریه نوشتم: و قاف حرف اوّل عشق است

شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

but it was only fantasy

تاریک شبم که ماه باشی

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

یادته؟

من از عهد آدم تو را دوست دارم...

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

من و رویای تو و تیره‌ی شب‌های فراق

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم.

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق، روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

.....
.....

من و تو
کم نه که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم

من و تو
 حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو
 حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده با هم باشیم
گفتنی‌‌ها کم نیست...


می‌دونی فک کنم این آقای شاگرد اوّل باسواد ورودی‌هاشون، این ترم یه گندی بالا بیاره، که بفهمن شکست عشقی یعنی چی. هم‌چین که تو تاریخ فیلم هندی‌ها ثبتش بکنن. آره هستم؛ اما به چه دلخوشی، که تازه بعد مدت‌ها بودنمون، بفهمیم، نه. این اونی نبود که می‌خواستم. این فقط یه قالب بود که توهم‌هام رو توش می‌دیدم؟ یه دل‌خوشی بود که بشه باهاش رفت تو رویا و هپروت و هر شب قبل خواب چند دیقه بشه بغلش کرد که با دل خوش خوابید؟ آره هستم...

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

هزینه

سجاده‌نشین باوقاری بودی، بازی‌چه کودکان کویت کردم...

پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

حبیبم رو می‌خوام

امشب شب مهتابه...


آن مایه ناز که در برت نباشد، همان بهتر که کلید صبح در چاه نیافتد...

پ.ن: ای ظلمت شب با من بیچاره بساز



دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

گاهی به من دشنامی بده

شخصی به هزار غم گرفتارم
در هر نفسی به جان رسد کارم
بی‌زلت و بی‌گناه محبوسم
بی‌علت و بی‌سبب گرفتارم 
در دام جفا شکسته مرغی‌ ام
بر دانه نیوفتاده منقارم

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

دروغ دوست داشتنی

So, if you want something
And you call, call
Then I'll come running
To fight, and I'll be at your door
When there's nothing worth running for

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

من و ذکر طره و طلعت تو


به آن صراحتی که دلم می‌خواست، هیچ وقت ننوشتم، در وحشت از این طناب‌ها و طناب‌ها که پیچیده اند به دست و به کلیدها و به حرف‌ها و به صفحات ذهنم. نه این طور نمی‌شود. نمی‌شود که صبح تا شب من و ذکر طره و طلعت تو و طلعت تو و تو و... می‌بینی هنوز هم جراتش را ندارم که بی‌خیال این بندها بنویسم؛ چاره‌ای نیست. 

آدم‌ها این طور که می‌شود، با خاطراتشان زندگی می‌کنند و بعد فکر که می‌کنم، می‌بینم اصولاً خاطره‌ای نداشتیم با هم؛ جز همان بگذار سر به سینه من که بشنوی که اول بار، از سر اتفاق، با هم شنیدیمش و هر وقت می‌خواهم زور بزنم و یادی را زنده کنم، به پیامکی و به حالتی از خودم ارجاع می‌دهم که آن هم کجا ایستاده ام، وسط خوابگاه پسرانه! محال آمد محال. خاطره‌هایم آن‌جا که آنتن نمی‌دهد همه نصفه اند. گفتی، ولی هیچ وقت پشت پیامک‌هایت چارقل نخواندی که برسند، که کامل برسند. 

حرف این‌ها نبود، حرف طره و طلعتی بود که خجالت می‌کشم ازشان، مثل دختری که از خجالت با چین دامنش بازی می‌کند.

خاطره خوب است، حیف که خیابانی نداشتیم برایش....

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

خنده‌ام از گریه...

این روزها هر وقت قهقهه می‌زنم، بلافاصله غم بزرگی دلم را می‌گیرد و مثل همین الآن شاید باید اشکی...


نوبت ترانه معین رسیده؛ داره می‌خونه: شاه دخترون دختر...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

ای بهار بد، ای بهار تلخ، ای بهار غمگین

نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بی‌نشاط بهار‌ی که بی‏رخ تو رسيد
نشان داغ دل ماست لاله‏ای که شکفت
به سوگواری زلف تو اين بنفشه دميد
بيا که خاک رهت لاله‏زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکيد
به ياد زلف نگون‏سار شاهدان چمن
ببين در آينه‏ی جويبار، گريه‏ی بيد
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگين که بوسه خواهد چيد؟
چه جای من؟ که در اين روزگار بی‌‏فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلک ناليد

ه.ا. سایه

بیاد عارف. لطفی- شجریان

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۹

محتاج قیچی ام

گرسنه‌ای که پر از لفظ آب و نان شده است
منم که دفتری از مشق کودکان شده است
منم که دفتری از آرزو و خاطره ام
 که هر کدام به شکلی در آن بیان شده است
یکی خطوط مرا با الف چنان پر کرد
که بی‌قطارترین ریل این جهان شده است
یکی که منتظرت مانده و نمی‌داند
قطار تو ته یک درّه ناگهان شده است
یکی خطوط مرا حامل هزاران نت
چنان که صفحه‌ی من صفحه‌ی بنان شده است
یکی نوشت فدایت شوم، شدم نامه
گمانم عاشق یک خانم جوان شده است
و خانمی که هزار آفرین! شما باشید
معلّمی است که لیلای داستان شده است
تو عشق گفتی و ما مشق می‌نوشتیم آه!
سر دو حرف، چه بسیار حرفمان شده است
یکی هم آمد و سر رفت از سر هر سطر
که حرف‌های دلش بیشتر از آن شده است
یکی یکی همه‌ی برگ‌های کاهی من
به باد می‌رود انگار که خزان شده است
یکی بیاید و قیچی کند تمام مرا
تمام بال و پری را که استخوان شده است
 و از بریده‌ی من بادبادکی سازد
 که مدّتی است دلم تنگ آسمان شده است
                          مرتضی آخرتی

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

بگذار مصداق غزل‌های خودش باشد...

نه
بگذار پیدا باشد.
بگذار اصلا تو هم بتوانی پیدایش کنی
بگذار...
پ.ن: حق نداری از این به بعد خودت را مخاطب این نوشته‌ها حساب کنی، این‌ها مال من است. هیچ مخاطب دوم شخصی هم وجود ندارد غیر از من.
تو من است.