‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه. نمایش همه پست‌ها

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

مگر تو روی بپوشی که فتنه بازنشانی...

تو زیباترین زن عالمی، وقتی موهای بلند موج‌دارت را از جلو روی شانه‌ات می‌ریزی. مانده ام چه کنم با این حجم زیبایی که ناگهان با آن مواجهم کرده ای. و غریب‌تر آن که این زیبایی را نمی‌توان با هیچ کس دیگری، دقیقاً هیچ کس دیگری در میان گذاشت: تو به طرز تحمل‌ناپذیری زیبایی.

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۹۰

از عاشقانه‌های قدیمی‌مان



هر شب در آغوش تو می‌خوابم که صبحی است

در مشکی موی تو می‌تابم که صبحی است



نیلوفرانه می‌شکوفم با خود فجر

در ساقه‌ی ساق تو می‌تابم که صبحی است

پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۹

کاش می‌خوابیدم

- بیا این‌جا...
این‌جا...
یه کم نزدیک‌تر
آفرین
چه مشکی و راحتن
انگشت راحت جابجا می‌شه توشون، ولی، ولی این‌جوری هم فایده نداره، انگار یه فاصله‌ای هست که پر نمی‌شه

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹

در تابستان گذشته چه کردید؟

یادت هست یک بار نوشتم: «گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ، باخته و برنده‌مون هیچ...»
بعدش یادم نیست که جواب دادی یا نه؛ ولی احساس سردی می‌کردم. انگار خوشت نیامده باشد.شاید ادامه‌اش را می‌دانستی که «تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ.»
آه ای در برزخ حجب و  شیطنت

یکشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۹

فصل وصل

صدای جیرجیرک‌ها را... سبز کوه‌ها را، بشنو، ببین؛ یعنی تابستان است. بعدش پاییز می‌آید، بعدش زمستان، بعدش بهار، باز بعدش صدای جیرجیرک‌ها می‌آید و باز و باز؛ یک روز هم می‌رسد که دامن سبز کوه‌ها را لباس عروسی ببینیم، با هم. یک روز می‌رسد که صدای جیرجیرک‌ها ریتم رقص قدم‌های ما باشد

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

من و رویای تو و تیره‌ی شب‌های فراق

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم.

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق، روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

.....
.....

من و تو
کم نه که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم

من و تو
 حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو
 حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده با هم باشیم
گفتنی‌‌ها کم نیست...


می‌دونی فک کنم این آقای شاگرد اوّل باسواد ورودی‌هاشون، این ترم یه گندی بالا بیاره، که بفهمن شکست عشقی یعنی چی. هم‌چین که تو تاریخ فیلم هندی‌ها ثبتش بکنن. آره هستم؛ اما به چه دلخوشی، که تازه بعد مدت‌ها بودنمون، بفهمیم، نه. این اونی نبود که می‌خواستم. این فقط یه قالب بود که توهم‌هام رو توش می‌دیدم؟ یه دل‌خوشی بود که بشه باهاش رفت تو رویا و هپروت و هر شب قبل خواب چند دیقه بشه بغلش کرد که با دل خوش خوابید؟ آره هستم...

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

ترک عادت

قبل‌ترها وقتی می‌خوابیدم. یعنی وقتی شب‌ها می‌خواستم بخوابم، آن‌ هم گاهی اوقات، موبایلم را دست می‌گرفتم و در همان حال که دستم بود می‌خوابیدم. انگار چیزی دوست داشتنی، چیزی عزیز، از آن‌ چیزهایی که گفتنش از عهده من برنمی‌آید... حرفه‌ای‌هایی مثل خودت را می‌خواهد تا دقیقا بتوانند بگویند در آن چه داشتم.

همین طور خوابم می‌برد و گاهی به لرزشی، نصفه‌شب بر خلاف همه بداخلاقی‌هایم لبخندی می‌نشست که خودم بیشتر از همه دوستش داشتم. آن لذت نیمه‌شب تکرار نشدنی است. باور کن. دلم که آرام بود لج کردن‌های مثل دختربچه‌هایت را دوست می‌داشتم، اصلا از لبخند می‌گذشت کارم. و یا وقتی تعریضی می‌زدی و با شادی تمام برای همه می‌خواندمش در کنار جواب خودم و بعد همه می‌گفتند که تو بهتر از من گفتی...


همیشه همین طور است، حواسم از موضوع پرت می‌شود! داشتم موبایل و شب را می‌گفتم. دیشب که ناخودآگاه با همان حس لذت موبایلم را وقت خواب دستم گرفتم؛ تازه واقعیت سرک کشید...

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

دروغ دوست داشتنی

So, if you want something
And you call, call
Then I'll come running
To fight, and I'll be at your door
When there's nothing worth running for

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

در باب النگویت

رودابه باش اما کمندت را نگه دار
تنها رهایم کن کنار برج و بارویت...

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

من و ذکر طره و طلعت تو


به آن صراحتی که دلم می‌خواست، هیچ وقت ننوشتم، در وحشت از این طناب‌ها و طناب‌ها که پیچیده اند به دست و به کلیدها و به حرف‌ها و به صفحات ذهنم. نه این طور نمی‌شود. نمی‌شود که صبح تا شب من و ذکر طره و طلعت تو و طلعت تو و تو و... می‌بینی هنوز هم جراتش را ندارم که بی‌خیال این بندها بنویسم؛ چاره‌ای نیست. 

آدم‌ها این طور که می‌شود، با خاطراتشان زندگی می‌کنند و بعد فکر که می‌کنم، می‌بینم اصولاً خاطره‌ای نداشتیم با هم؛ جز همان بگذار سر به سینه من که بشنوی که اول بار، از سر اتفاق، با هم شنیدیمش و هر وقت می‌خواهم زور بزنم و یادی را زنده کنم، به پیامکی و به حالتی از خودم ارجاع می‌دهم که آن هم کجا ایستاده ام، وسط خوابگاه پسرانه! محال آمد محال. خاطره‌هایم آن‌جا که آنتن نمی‌دهد همه نصفه اند. گفتی، ولی هیچ وقت پشت پیامک‌هایت چارقل نخواندی که برسند، که کامل برسند. 

حرف این‌ها نبود، حرف طره و طلعتی بود که خجالت می‌کشم ازشان، مثل دختری که از خجالت با چین دامنش بازی می‌کند.

خاطره خوب است، حیف که خیابانی نداشتیم برایش....

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

Don't fall in the love!

پیامک دادن ممنوعه؛ کامنت هم نمی‌تونی بذاری؟

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

دلتنگی

دوست دارم
و در عین حال می‌ترسم
مثل سگ

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸

مشکل اصلی

در اینجاست که عاشقت نیستم، دوستت دارم

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

آخ

آخ که اگه بدونی
چقد دلم میخواد صدات بزنم {}! {} بانو
همین قدر کوتاه

جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

کار

مدیونی اگر گمان کنی این که کار می‌کنم غیر از خاطر توست.
فعلاً نشستم حساب کردم؛ ساعتی دوهزار تومان؛ پاره وقت است؛ میانگین روزی هشت هزار تومان
ماهی 180 تومن تا 200
فعلن پول پیامک‌هایم می‌شود.
با خیال راحت، که خودم پولش را می‌دهم، می‌زنم هرچقدر دلم خواست.
اما تا این که دست تو را بگیرم و ببرم خانه...............
ته حسابم 60 تومن(هزار) باقیمانده آخرین نفقه والدین است.
با این ماهی دویست تومن و خرج خودم و پیامک‌ها...
نمی‌دانم چندماه می‌کشد تا با پس‌اندازش بشود یک خانه رهن کرد که دست تو را بگیرم و ببرم...
ولی فکر می‌کنم به زودی
زود؛ خیلی زود

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

راضی می شی؟

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم....

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۸

وحدت

یکی نیست که قد تو باشد

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸

RH+

چه کسی می فهمد من هنوز RHام مثبت است، یعنی چه؟

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۸

دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر

دخترخانم! دلم برات تنگ شده. به روز نرسیده، از شب نگذشته، اصلا به ساعت نکشیده.
هیچ خبر داری چند وقت بود که ازrecently used گوشیم پاک نشده بودی؟
باید تمام میشد، آن همه استرس برای هر دویمان.
هردویمان بچه های خوبی بودیم
اما، فکر کنم تاریخ بنویسد که اولین حرف عاشقانه ای که به تو گفتم چه بود:«شما سبب اقوی از علتید» تاریخ ثبت می کند و به مضحکه می گیرد ما را که نگاه کن، عاشقانه هایشان را ببین.
کاش زودتر بیافتد اتفاق دیدار
دختر خوب! مواظب خودت باش